...( تنها ترین تنهایی ها )... |
..... در تمام لحظه هایم هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد ..... |
روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم.. تنهائی را دوست دارم چون نیست بی وفا . تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام.. تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست. تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست.. تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند.. اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم.. ازتنهائی بیزارم چون تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی تو مردنم است . +تهیه شده درچهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت توسط َAmir |
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم وقتي فهميدم طرفم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم baz yeki ba ghose hash dare avaz mikhone vaghti gham to del bashe dige mordan asone . ghamatesh kham shode az koleye ziade gham . chi mikhad to rozegar joz khoda ki midone . kiye in marde gharib mesle man parishone ki mide hamin shabo toye donya mehmone .baz yeki ba gharghe be gham khodesho dar mizane toye khoneye delesh gham dare dar mizane om midone to zendegish dige khate akhare . ro saresh joghde ajam dare par par mizane +تهیه شده دردوشنبه سی ام دی 1387ساعت توسط َAmir |
در تنهاترين لحضه هاي تنهاييم +تهیه شده درچهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت توسط َAmir |
از هیاهوی واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست ؟ همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام آیا مرگ خونسرد ترین واژه ها نیست ؟ تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم . شبی ـ شاید امشب ـ زیر نور یک واژه خواهم نشست نام ِ خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنجگانه ام - خال خواهم کوفت . و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت پایان
+تهیه شده دریکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت توسط َAmir | پشت ابن پنجره ها دل می گیره غمو و قصه ی دلو تو میدونی وقتی از بخت خودم حرف می زنم چشام اشک بارون می شه تو میدونی .عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو می دونی .هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه می گه من دوست دارم تو می دونی . می خوام امشب با خودم شکوه کنم . شکوه های دلمو تو می دونی بگم ای خدا چرا بختم سیاست چرا بخت من سیاست تو می دونی ؟ پنجره بسته می شه شب می رسه . چشام آروم نداره تو می دونی اگه امشب بگذره فردا می شه مگه فردا چی می شه تو می دونی ؟ .عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو می دونی .هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه می گه من دوست دارم تو می دونی . +تهیه شده دردوشنبه سوم تیر 1387ساعت توسط َAmir |
چند مدت بود که تنها نبودم اما بازم الان تنها شدم بازم می نویسم واستون تنهایی رو دوست دارم چون بی وفا نیست . نامرد نیست .همیشه با منه +تهیه شده درپنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | من به تنهایی خود می اندیشم و به دیواری بلندی که میان من و توست و در حریم قفس خاموشم آه ای خوب ترین صیاد ....... به اسارت چه سروری ؟ و چه اندوهی ؟ که مبادا تو به من رخصت پرواز دهی و مرا از قفس آزاد می کنی و همین رنج مرا خواهد کشت و همین رنج مرا .......
+تهیه شده درپنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | چرا مرا متهم می کنید ؟ به چه چیز متهم هستم ؟مجازاتم چیست ؟ چرا از بازگویی حقیقت می ترسید ؟ و هزاران سوالات بی جواب و هزاران سوال مهم بی جواب چه کسی به این سوالات پاسخ می دهد ؟ چرا کسی اشاره نمی کند تا از زندگی خود چشم بپوشم چرا بعضی از انسان ها می خواهند از شهر خود از دنیای خود و از خود و از هر چه که هست فرار کنند ؟ شاید این همه بد بیاری به سرم می آید تا از مبارزه ی بی امانم با زندگی و سرنوشت خسته شوم و آن را ترک کنم ؟!........ +تهیه شده درپنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت توسط َAmir |
+تهیه شده دریکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | چقدر من تنها هستم . فکرشو می کنم که چقدر خوشحال بودم که یک دوست خوب یک تکیه گاه پیدا کردم اما غافل از این که من بیچاره ........ توی این دنیا کسی رو نباید دوست داشت یا اینکه بهش محبت کرد تمام خوبی هام رو با بدی جبران کردند خدایا چقدر این آفریده ها ی تو در دل شکستن هنرمندند . خدایا چقدر زود همه چیز رو فراموش می کنن آره از تنها چیزی که بدم می اومد! .....( این بود که برای کسی خاطره بشم .)..... +تهیه شده دریکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | حداقل در آخرین روز ها بگذارید بگویم فقط بگویم . نابودم کردید در یک دنیای سیاه و ساکت تنهایم گذاشتی چرا؟ چرا ؟ بعضی وقت ها در جای شلوغ و پر جمعیت احساس تنهایی می کنم . می ترسم از همه ی شما ها می ترسم شکنجه گران خوبی هستید .واقعا آفرین بر شما چه بازی ها با من کردید . می خوام فریاد بزنم بغض های فرو خورده رو بریزم می خوام به همه ی عالم بگم تا بدونند چی می کشم می خوام با صدای بلند گریه کنم و بگم تا همه ی خوابیده ها از خواب بیدار بشن . تنهایی بد دردی است گرفتار این درد شدم . +تهیه شده دریکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت توسط َAmir |
نگاه سرد من امشب به قاب تنهایی است و شعر آخر من هم جواب تنهایی است صدای رفتن تو مثل باد می پیچه به گوش کوچه که پر از التهاب تنهایی است از این به بعد بیاییم لحظه بشماریم که را ه آخرمان انتخاب تنهایی است +تهیه شده دردوشنبه ششم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | تو به من دوست داشتن را آموختی و به من یاد دادی که چگونه در بازی روزگار همچون بازیگری سکوت کنم . گریه ها در وسعت آه های به قلب نشسته چون برندگی خنجری عذابم می دهند بغض های شکسته در سینه و تنفس خاطرات ...... ! زمینه ی دفتر احساساتم را از لوح سرنوشتی می سازم سرنوشتی سیاه و با قطره قطره اشک هایم چون مرکبی سپید بر صفحات سیاه سرنوشتم می نویسم از کجا آغاز کنم قصه ی تلخ زندگیم را که تو خود شاهد آن بودی ........ صورتم به نوازش اشک هایم انس گرفته اند در این سرمای عاطفه همین اشک های نوازشگرم هستند که به من گرما می بخشند. +تهیه شده دردوشنبه ششم خرداد 1387ساعت توسط َAmir |
من قطره قطره سوختم و تو هرگز این سوختن را ندیدی نه اشتباه نکن ! دل من پیش دیگری نیست . نبوده و نخواهد بود من از دوست داشتن تو و آن هایی را که دوستشان دارم سوخته ام تو خودت خوب می دانی که من از این دنیا انسان کش فقط تو را می طلبیدم . بخوان و فراموش کن من چگونه این احساسم را بر روی ورق های عریان این دفتر حک کنم.... ثانیه ها از پس هم می آیند و می روند ولی بدان آن لحظه ٬ لحظه ی جدائی است و تقدیر مرا از تو و یاد تو را از من دور و بی گانه خواهد کرد. و من در سکوت و تنهایی خویش بیشتر غرق می شوم و هیچ غریقی نمی توتند مرا نجات دهد ٬ مگر ....... +تهیه شده درشنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط َAmir |
+تهیه شده درشنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | شاید یک روزی نه چندان دور مرگ به سراغ من آید « ای کاش بیماری ای داشتم اما افسوس » نمی دانم آن لحظه با رویارویی پایان سرنوشت غم انگیز خود چه حالی خواهم داشت و نمی دانم شما با شنیدن خبر مرگم چسان خواهید کرد !.... شاید با کشیدن آهی آن را به فراموشی بسپارید !..... شاید لحظه ای به باغ سر سبز خاطرات با هم بودنمان برگردید . یا لبخندی بر لب آورید و بگویید دیگر از دست او راحت شدم و به زندگی خود رو کنید. شاید به جهت از دست دادن عزیزت غصه دار شوی و خاک سردم را با دست های سوزانت گرما و روشنی بخشی و جسد بی جانم که با دیدن تو بار دیگر به جهان بر می گردد را ...... نمی دانم چه سان خواهی کرد اما واقعا می ترسم از مردن و از جدا شدن از آن ها که دوستشان دارم. +تهیه شده درشنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | کالسکه ی عمر از گذرگاه زمانه به سرعت عبور می کند و در سکوت مبهم خود آرام و بی صدا به صفحات زندگی می نگارد چنان که با غم و اندوه از کوچه پس کوچه های زندگی می گذرد و آن ها را سپری می کند که گویی خیال جدا شدن از آن را ندارد.
+تهیه شده درشنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | چرا وقتی که آدم تنها می شه غم و غصه اش قد یک دنیا می شه میره یک گوشه پنهون میشینه اونجارو مثه یک زندون می بینه غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه وقتی که تنها می شم اشک تو چشمام پر می زنه غم می آد یواش یواش خونه ی دا در می زنه یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار توی جنگل ٬ لبه چشمه ٬ می نشستیم من و یار غم تن هایی اسیرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه می گن این دنیا دیگه مثه قدیما نمی شه دل این آدمو زشته دیگه زیبا نمی شه اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب می زنه اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
+تهیه شده درپنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | نمی دانم چه می خواهم و چه می گویم می دانم که حر ف هایم بوی مرگ می دهند و ممکن است شما را مسموم کند می دانم که حرف هایم بوی حقیقت می دهند اما چاره ای جز بازگو کردن آن ها ندارم .خسته شدم از این چرا های بی جواب امان از دست این چرا ها که اعصاب مرا مانند موریانه می جویند و مانند تپک محکم آهن توی سرم می کوبند . عشق من تو را چه خطابت کنم که عظمت عشق مرا نماینگر باشد چه گویمت از غم های مهیب و اشک های بی امانم . چه گویمت از درد تنهایی سوختن و مردن می دانم این تنهایی محض دیوانه ام کرده است و افکار در هم وبرهم هر لحظه به سراغم می آید .آه چه می گویم .... از تنهایی چه دشواره تنها موندن دور از دریا مردن آه چه می شد شب را کنار بزنی و طلوع زندگی را به چشمانم برسانی فراموشت نمی کنم در آن لحظات دشوار حیات نامت را می برم تا آرامش خود را به دست آورم حتی اگر روزی هم مرا فراموش کنی میدانی امیدم چیست ؟ امیدم این است که اگر لحظه ای کوتاه به عقب بر گردی حتما در گوشه ای از این خاطرات به یاد من حقیر خواهی افتاد .
+تهیه شده درپنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | دارم از تنهایی و درد خویش بودن مثل گل های سپید باغ می پوسم مثل اسرار نهفته در گلوی تنگ می پوسم ٬ دارم از این فاصله ها مثل ماهی در دل تنگ بلور تنگ می پوسم ٫ آخرین حرفم سخن از عرصه ی رنگین میدان است یا شبی تاریک یا سحر گاهی ظریف و پاک تر از عشق صدا شکست با نامت و تو در مخمل خواب غلتیدی صدا شکست با نامت و تو در حریر خیال غلتیدی تو انگار در مخمل خوابی هنوز !!!! ( تو انگار در شب می غلتی ای شبانه های من در طلوع آب )
+تهیه شده درپنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | من در این فاصله ی تنهایی پشت دیوار جدائی به تو می اندیشم وبه خود می گویم به تو عادت کردم شاید از روز اول فکر نمی کردم که می رسد روز جدائی آخر گنهم چیست ؟ به روی تو نگه افکندم .من نمی دانستم به نگاهی دل خود را به تو خواهم داد شاید از روز اول فکر نمی کردم می رسد روز جدائی ؟ +تهیه شده درپنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط َAmir |
متنفرم ازهمه........ متنفرم از آنان که تنها بار آمده اند بدون حتی یک لبخند مثل یک علف در بیابان هی ریشه دوانده اند و بزرگ شده اند . این همه یک زندگی است چه می توان کرد آدمی زاد گاهی باید تسلیم سرنوشت شود. +تهیه شده درپنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | زندگی چیست ؟ زندگی مفهوم فریاد های بی جواب و خنده های تو خالی .زندگی ریزش اشک ها ی ملایم در پس غم های خردشان زندگی گاهی از شادی و کوهی از غم.سرنوشت من سراسر غم سعادت چون رنگین کمانی است که من فقط از پنجره ی غبار آلود زندگی آن را می بینم به سیاهی عادت کرده کرده ام و دیگر به غم نیز عادت کرده ام چون غلافی که به تیزی شمشیر عادت کرده باشد .من هم با تمام آنهایی که گریستند می گریم و همراه شمع عمرم می سوزم . ای مرگ بیا که آخرین روزنه ی امیدم توئی ٬ ای مرگ بیا ای آخرین امیدم می خواهم تمام غم هایم را در کنار گورم قبر کنم در تاریکی گور می توان به راحتی گریه کرد آنجا دیگر کسی نیست که صدای هق هق گریه ام یا صدای لرزانم را بشنود می خواهم حکایت تمام غم هایم را برای تاریکی و تنهایی قبرم بیان کنم.
و بگویم به تاریکی که زندگیم را با تو آغاز کرده ام و با تو زندگی کردم و با تو همراه بودم .از این دنیا ی غیر انسانی چه زخم ها ی جاودانی که بر قلبم نخورده دیگر سینه ام گنجایش این همه غم را ندارد دوروبرم نفرت وسکوت ! چشم هایم دیگر از باریدن خسته شده اند .آرزوهایم در گورستان اندیشه خغته اند حتی دیگر گرد باد تنهایی نیز آنها را بیدار نمی کند . اسب زمان می تازد و کلمه ی غم را در دفتر چه ی زندگیم عمر جاودانی می بخشد .من در سلول تنگ و تاریک اندیشه و در خلاِ امید به آینده می اندیشم .باز هم از خاطراتم عبور می کنی و از کوچه پس کوچه های اندیشه ام می گذری و من از پنجره ی یادم به تو می نگرم . قلب تو مرا وادار به تپیدن می کند و خاطرات با تو بودن به من زندگی می بخشد. +تهیه شده درچهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت توسط َAmir |
هر وقت تنها هستم نگاه تو پیش چشمم حبس می شود تو چیستی که وقتی تنها می مانم وقتی تنهایی با من از هیاهو که دشمن سکوت است حرف می زنی . تو همزاد منی که نمی خواهی تنها باشم ...... پس چرا تنهایم گذاشتی ؟.............
+تهیه شده درچهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | از پنجره ی خیالم به بیابان سوزناک عشق می نگرم که در ابتدا چه آسان بود برایم قدم نهادن در این بیابان . و حال که می خواهم از آن خارج شوم آخرین قدم را بر دارم و خود را از تشنگی عطشناک غم عشق رها سازم . می بینم قدم آخر که برای رها ساختن خویش است مشکل تر از قدم اول بود که خود به آسانی برداشتم . و اکنون سر گردانم و نمی دانم که با عشق خود چه کنم در حالی که تمامی اطرافیانم سردند و بی عاطفه و زندگی رابرایم سخت کرده اند نمی دانم با تاریکی و غم چه کنم با تنهایی چه کنم .؟ ( بد ترین درد ها درد تنهایی و تاریکی و سرگردانی است ) +تهیه شده درچهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | بی وفا رسم وفا از غم نیاموزی چرا ؟ غم با همه ی بیگانگی هر شب به ما سر می زند دیشب از زمزمه ی عشق تو بیدار شدم تو چه بودی که به عشق تو گرفتار شدم ؟ از دل دیوانه ام ٬ دیوانه تر دانی که کیست ؟ من که دائم در علاج این دل دیوانه ام شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت به گریه گفتش آری ولی چه زود گذشت!
+تهیه شده درچهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت توسط َAmir | همه جا تاریک تاریک است فقط منم و چراغ اتاقم و یک دفتر و کاغذ که تنها همراهم که هیچ وقت تنهام نمی زاره .دلم می خواد خیلی زود تر شروع کنم ولی اشک امونم نمی ده . دلم می خواد گریه کنم و از ته دلم جیغ بزنم .ولی همش بی فایدست صدای من دیگه به هیچ کس نمی رسد .خیلی تنها شدم. تحملش واسم سخته .انگاری تا الان باورم نشده بود که پدر و مادرم از هم جدا شده بودند ؟ احساس می کنم دیگه تو این دنیا هیچ کسو ندارم دیگه هیچ امیدی واسه زندگی و زنده بودن ندارم .روزام تکراری شدن. اصلا ُ نمی فهمم کی روز میاد و کی شب می شه !هر شب که تا نیمه های شب بیدارم و به بد بختی هام فکر می کنم به حال خودم گریه می کنم .
+تهیه شده درسه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط َAmir | خودم هستم و خودم ........ تنها کسی که صدایم ٬ صدای گریه هایم را می شنود خودم هستم به انتها رسیده ام به انتهای تنهایی و هر شب در آرزوی روز های بر باد رفته زوایای زندگی را می کارم و هیچ نمی یابم .آیا کسی زندگی مرا باور می کند ؟...... گم کرده راهی هستم بی چراغ و بی هدف تنها کسی که صدایم صدای گام های خسته ام را می شنود خودم هستم و خودم ....... +تهیه شده درسه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط َAmir | من نوازش ها را می فهمم بغض یک لهظه رها بودن را و تمامییت خود را در باد ... تو اگر برگردی من به دیدار تو خواهم آمد مهربان ٫ بی پروا و تو در چشمانم خواهی دید من همانند طبیعت ستم در تو آرام ٬ آرام .....
+تهیه شده درسه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط َAmir | آیا کس می تواند میله های این زندان را بشکند و زندانیان را از دست زندانبان (امیر)نجات دهد ؟.... کدام کس ؟..... چه کسی به فکر تنهایی و خلوت توست آنقدر باید در این خلوت تنگ و تاریک دست و پا بزنی تا عاقبت خسته و زخمی شوی در نهایت هم (امیر)در تنهایی خویش می پوسی ......
+تهیه شده درسه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط َAmir | |
بگویید که بر گورم بنویسید زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربون بود ولی مهر نورزید . پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من پس مونده های دلم هفته چهارم تیر 1388 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 طراح قالب |